تبليغاتX
گناهت را نميبخشم همين بودآن وفايی راگفتی

گناهت را نميبخشم همين بودآن وفايی راگفتی

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:39  توسط حسیب الله صدیقی  | 

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی

را با گرمای عشق او میگذرانم!

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم

دستانش را بفشارم!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این

دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است

برای من عزیزترین است !

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم،کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز

دوست نمیدارد!

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..........

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:57  توسط حسیب الله صدیقی  | 

ای خدا آن آخرین دیدار بود........

گر چه خاموشم ولی از دل فغانها می کشم

از پی ات پا در جهان من در مکانها می کشم

                      ای امیر شهر دل دل از برایت پر کشیده

                      چون پرنده سر بسوی آسمانها می کشم

باز گرد و ببین که از دوری چه سان افتاده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:51  توسط حسیب الله صدیقی  | 

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !

رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم ساده هستی و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!

گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !

نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان!!!!!!
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !

قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که خیلی ساده فريبم داد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 14:22  توسط حسیب الله صدیقی  | 

دیگر باور نمیکنم محبت را...

میخواهم برایت بنویسم، اما حیران مانده ام که از چه چیز و چه کس بنویسم؟! از تو که

بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون یک درختی در کویر

خشکم؟ از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که مثل یک شیشه ای ساده بود؟

امشب ازچه بنویسم؟از دستهایت که فقط سنگینی سیلیهایت را به یادم می آورد یا از

دستهایم که هر شب به سوی آسمان بلند میکردم و از خدا به دعا ترا

میخواستم و دیدگان بارانی ام را همسفر دعاهایم میکردم تا واسطه ی شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنویسم؟از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست؟

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان شودو

تو معنای (دوست داشتن) یعنی سفر به رویا را بدانی.

شاید تو راست میگفتی دوست داشتن حقیقتی بود برای شاد بودن قلبی که در قفس

سینه اش به یاد تو می طپد. شاید از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزیدن بی معناست اما وقتی حضورش را در قلبت حس کنی برایت معنای بودن ، ماندن و

خواستن را پیدا میکند. چه فایده که تو آنرا در قلبت حس نکردی و

معنایش را ندانستی ، از من بریدی و از این آشیان پریدی مگر از من چه بدی دیده بودی ای

نامهربان که ترکم کردی و مرا تنها -تنها - تنها گذاشتی...........

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نه شده بود ، ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به

تو دلشکن نمی بستم. ای کاش هیچ گاه عطر یاد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقی نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهایی شوم. ای کاش از

همان اول بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم و ای کاش هیچ گاه

قدم در زندگی سردم نمی گذاشتی و من هیچ وقت صدای قدمهایت رادر کوچه های تاریک

زندگی ام نشنیده بودم اما تو آمدی و در قلبم نشستی و معنای

دل بستن را به من آموختی اما زود رفتی و عهد دیرینمان را شکستی و دلم را به آتش

کشیدی و تا خاکستر آنرا بر باد ندادی که جای پایت را پاک کنی آسوده

نشدی.

تنها مرحمی که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهای لبریز از ملالی است که بی اختیار از

دیدگانم روان است . تو گریستن را با رفتنت به من آموختی .

انتظار باز آمدنت بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به

راه دوختنم.

اما... امشب مینویسم تا تو بدانی که دیگر با یاد آوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک

نمیشود چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم رویاهایم بگذاری چون اینبار من اینطور

خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را اما،...باور کن

... که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...دیگر باور نمیکنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:52  توسط حسیب الله صدیقی  | 

نمیدانم زندگی یعنی چی؟

اگر زندگی امید است , پس این همه ناامیدی چرا؟

اگر زندگی چراغ است , پس این همه تاریکی چرا؟

اگر زندگی شادی است , پس این همه غم ها چرا؟

اگر زندگی بهار است , پس این همه خزان چرا؟

اگر زندگی جواب است , پس این همه سوال چرا

زندگی چیست؟

از باد پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:زیبایی و شادابی

از دوست پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:عشق و محبت

از خواب پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:تعبیر کردن

از یار پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:وفاداربودن به عشق

ازدریا پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:آرامش و سکوت

بازهم ازیارپرسیدم زندگی چیست؟

گفت:پیمان وصلت با یار

از دنیا پرسیدم زندگی چیست؟

گفت:غم و اندوه

              

              *      *      *      *

معنی زندگی

زندگی را از شمع پرسیدم چیست؟

گفت:سوختن

زندگی را ازآسمان پرسیدم چیست؟

گفت:انتظار

زندگی را از تقدیر پرسیدم چیست؟

گفت:داغ هجران

           *       *      *       *

زندگی

زندگی برفیست در حال آب شد

زندگی کتابیست آنرا مطالعه کن

زندگی زیباست آنرا عبادت کن

زندگی خواب و رویاست آنرا درک کن

زندگی رنج و اندوه است آنرا بسته کن

زندگی عشق است آنرا لذت ببر

زندگی یک سفر است آنرا به انجام برسان

زندگی نعمت است احساس اش کن

زندگی درد است تحمل اش کن

زندگی تحفه است بپذیرش

زندگی داستان است به خاطر بسپارش

زندگی گل است بو نموده و ازطراوتش استفاده کن 

به نظر شما زندگی یعنی چی .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 10:57  توسط حسیب الله صدیقی  | 

 به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 12:47  توسط حسیب الله صدیقی  | 

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي مرا ببخش فقط يک شوخي بود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 11:17  توسط حسیب الله صدیقی  | 

مهربانم ای خوب!


یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا...
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو....
تک و تنها، به تو می اندیشد!
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،...
به رهت دوخته بر در مانده...
و شب و روز دعایش اینست؛...

زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی...
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 11:4  توسط حسیب الله صدیقی  | 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 14:2  توسط حسیب الله صدیقی  |